داد خواهیم این بیداد را....
۱۱سال گذشت از آن شب خونین ،که به جرم آزادی خواهی
به دست ضحاکان روزگار در خون گلگون شدید.
اما راهتان و یادتان همواره چون فانوس روشنی میدهد بر این سیاهی این وطن غریب.

پ ن : درود بر روان پاک داریوش و پروانه فروهر شهیدان آزادی و استقلال ایران زمین
پ ن: خودم هم میدانم که آرزوهایم را به گور خواهم برد
این روزها بغضهایی در گلو دارم که فقط
گوشهای صبور او میتوانست به دادش برسد.
مژده **************مژده
دخترکان عزیز،
شما که از مشکل بزرگ بی شوهری رنج میبرید
و همواره بخت و اقبال و شانس بد را باعث این مورد میدانید
آری با خود شما هستیم
فقط کافی است یک نگاه به شما بیندازیم تا
شاهزاده سوار بر اسب سپید ،خودش را به شما برساند و
بخت شما برای همیشه باز شود.
یک نگاه از ما شما را به تمام آرزوهایتان میرساند.
پ ن : این طرح تضمینی میباشد
و میروند
اما فاجعه زندگی تو آن هنگام آغاز میشود
که آدمی می میرد اما نمی رود
می ماند
و نبودنش در بودن تو چنان ته نشین میشود
که تو می میری در حالی که زنده ای
و او زنده میشود در حالی که مرده است.
پ ن: این روزها خودم هم نمیدانم که چه گم کرده ام.
آی گلادیاتور ها برینید بر ارس
آی گلادیاتور ها بخندید بر صفا
آی گلادیاتور ها بگریید بر وفا
آی گلادیاتور ها بیفتید روی زن
آی گلادیاتور ها بپوشید موی زن
آی گلادیاتور ها ببلعید هفت من
آی گلادیاتور ها بغرید روی هم
آی گلادیاتور ها بپیچید جلوی هم
آی گلادیاتور ها فرعی ه در برین
آی گلادیاتور ها شرعی ه در بیارین
آی گلادیاتور ها سمی ه پخش کنید
آی گلادیاتور ها هروئینه تقس کنید
پ ن : به جای گلادیاتور میتوانید بگوید نیروهای لباس شخصی ،مقام معظم رهبری!
معنیش را او میداند و من و تو
پ ن: من هنوز سر آن قولی که دادم باقی ماندم.
تو که باید خوب بدانی چه ها را میگویم
قبول که تو این صفحه را نمیخوانی
قبول میکنم که از من اجرایی دیگری طلب میکردی
قبول که رقص در خون من نبود - ولی انصاف و حق بود -
قبول، همه ی اینها را میدانم
قبول میکنم
هر چه که بگویی را قبول میکنم اما...
اما فکر میکنم،
نه نمیخواهم فکری هم بکنم...
اما نمیشود که فکر نکرد
آخر، مهر که میرسد مثل نمک میشود به روی زخم،
میسوزاندم
به یاد آر...خاطراتمان را
که چگونه از یادت رفت
و من هم به یاد می آورم
دست در دست یار جدیدت و پوزخند بر عشقی که من می پنداشتم عشقی.
از مهر ماه متنفرم این را خوب میدانستی
پ ن: امروز صبح حسرت خوردم به آنها که با کیف و لباس های نو راهی مدرسه میشدند